لغت نامه دهخدا
سریردار. [ س َ ] ( نف مرکب ) تخت دار. صاحب تاج و تخت. || پادشاه. فرمانفرما. || در بیت زیر خدای تعالی مقصود است:
رزاق نه کآسمان ارزاق
سردار و سریردار آفاق.نظامی.
سریردار. [ س َ ] ( نف مرکب ) تخت دار. صاحب تاج و تخت. || پادشاه. فرمانفرما. || در بیت زیر خدای تعالی مقصود است:
رزاق نه کآسمان ارزاق
سردار و سریردار آفاق.نظامی.
تخت دار. صاحب تاج و تخت. یا پادشاه فرمانفرما.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زمین که پایه تخت فلک کشیده به دوش سریر دار مه و آفتاب رخشان است