سردستار
لغت نامه دهخدا
سردستار. [ س َ دَ ] ( اِ مرکب ) عمامه و دستار و سربند. || تحت الحنک عمامه. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
عمامه و دستار و سربند یا تحت الحنک عمامه.
جمله سازی با سردستار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 زجوش مغز مستان را به سردستار می رقصد که در دریای بی آرام کف ناچار می رقصد