لغت نامه دهخدا
سخت گیری. [ س َ ] ( حامص مرکب ) سختی. دقت. زبردستی. ( ناظم الاطباء ). تشدید. مقابل خوارکاری. ( یادداشت مؤلف ):
سخت گیری مکن که خاک درشت
چون تو صد را ز بهر نانی کشت.نظامی.
سخت گیری. [ س َ ] ( حامص مرکب ) سختی. دقت. زبردستی. ( ناظم الاطباء ). تشدید. مقابل خوارکاری. ( یادداشت مؤلف ):
سخت گیری مکن که خاک درشت
چون تو صد را ز بهر نانی کشت.نظامی.
سختی و دقت و زبردستی تشدید
حالت و کیفیت سختگیر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از سخت گیری تو، مرتد شود مسلمان وز راست گویی تو مؤمن شود منافق
💡 ایدل ز سخت گیری صیاد ما مپرس آنرا که بست رشته بپا پا بریده بود
💡 «مک» پدر سخت گیری است و خیلی حرفها در مورد دخترش که به تازگی می خواهد با یک پسر سفید پوست ازدواج کند دارد که بزند...
💡 با سخت گیری فلک سفله چون کنیم؟ با ناخن شکسته چه سازیم با گره؟
💡 ز سخت گیری دوران چه باک عارف را ز قحط سال هما بینوا نخواهد شد
💡 در نهایت تمام این سرکوب ها و سخت گیری های امیر شمس الدین علی دست به دست هم داد و باعث ایجاد ثبات در داخل قلمروی سربداران شد.