لغت نامه دهخدا
زیستنی. [ ت َ ] ( ص لیاقت ) ازدر زیستن. درخور زیستن.( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). شایسته حیات و زندگانی. لایق زندگی کردن. رجوع به زیستن شود. || که زیستن او ضرور است. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).
زیستنی. [ ت َ ] ( ص لیاقت ) ازدر زیستن. درخور زیستن.( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). شایسته حیات و زندگانی. لایق زندگی کردن. رجوع به زیستن شود. || که زیستن او ضرور است. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون زیستنی به جهل مینتوانم روزی صد بار میبسوزد جانم
💡 آن زیستنی که داشتی با من میرم اگر آیدم به دل زانها
💡 یار بیماری من دید و بسی فاتحه خواند لیک شکرانه آن را که نیم زیستنی
💡 ای جان چه شود زانکه کنم میل زیستنی چون مهربان نه تو که جان منی مرا
💡 دارم هوس زیستنی نیز، ولیکن پروانه آن لعل شکربار ندارم
💡 میکشد غصه هجرم چه دهی مژده وصل این بشارت به کسی ده که بود زیستنی