لغت نامه دهخدا
زمم. [ زَ م َ ] ( ع ص، اِ ) مقابل. یقال: وجهی زمم بیته؛ ای تجاهه؛ روی من مواجه خانه اوست. || قریب: داری من داره زمم، او داری زمم داره؛ خانه من نزدیک خانه اوست. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد )( از آنندراج ). || امر هم زمم؛ ای قصد متوسط معتدل او بین ظاهر. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). امر القوم زمم؛ ای متقارب کمایقال امرهم امم. ( اقرب الموارد ). || استوار. ( غیاث ) ( آنندراج ).
زمم. [ زُم ْ م َ ] ( ع اِ ) ج ِ زام. ( ناظم الاطباء ). رجوع به زام شود.
زمم. [ زَم ْ م َ ] ( اِخ ) چاهی است نزد کعبه... ( منتهی الارب ). چاه زمزم. ( ناظم الاطباء ). رجوع به زمزم شود.