زمم

لغت نامه دهخدا

زمم. [ زَ م َ ] ( ع ص، اِ ) مقابل. یقال: وجهی زمم بیته؛ ای تجاهه؛ روی من مواجه خانه اوست. || قریب: داری من داره زمم، او داری زمم داره؛ خانه من نزدیک خانه اوست. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد )( از آنندراج ). || امر هم زمم؛ ای قصد متوسط معتدل او بین ظاهر. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). امر القوم زمم؛ ای متقارب کمایقال امرهم امم. ( اقرب الموارد ). || استوار. ( غیاث ) ( آنندراج ).
زمم. [ زُم ْ م َ ] ( ع اِ ) ج ِ زام. ( ناظم الاطباء ). رجوع به زام شود.
زمم. [ زَم ْ م َ ] ( اِخ ) چاهی است نزد کعبه... ( منتهی الارب ). چاه زمزم. ( ناظم الاطباء ). رجوع به زمزم شود.

جمله سازی با زمم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به یکی حمله به هم بشکنم از صولت عشق گر بر زمم سپه هردو جهان می‌آید

داجون یعنی چه؟
داجون یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز