زقی

لغت نامه دهخدا

زقی. [ زَق ْی ْ ] ( ع مص ) بانگ کردن کوف. ( تاج المصادر بیهقی ). || بانگ کردن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ).
زقی. [ زِق ْ قی ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به زِق. منسوب به خیک.
- استسقای زقی؛ بیماری باشدکه شکم بیاماسد و ناف بیرون جهد و چون بیمار حرکت کند آواز غلغل آب شنیده شود. و این جز استسقای طبلی باشد. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).

فرهنگ فارسی

منسوب به خیک بیماری باشد که شکم بیاماسد و ناف بیرون جهد و چون بیمار حرکت کند آواز غلغل آب شنیده شود.

جمله سازی با زقی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 قد بدا الصبح علی اسعد فال و زقی الدیک علی اطیب حال