رخشانی

لغت نامه دهخدا

رخشانی. [ رَ / رُ ] ( حامص ) حالت رخشان. صفت رخشان. رخشندگی. درخشندگی. تابناکی. تابندگی. تلألؤ. لمعان.درخشانی. بریق. براق. ( یادداشت مؤلف ):
فروتر ز کیوان ترا اورمزد
به رخشانی لاله اندر فرزد.ابوشکور بلخی.دوان شد به بالین او اورمزد
به رخشانی لاله اندر فرزد.فردوسی.خواجه و سید سادات رئیس الرؤسا
همچو خورشید به بخشندگی و رخشانی.منوچهری.سالها باید که تا ازآفتاب
لعل یابد رنگ و رخشانی و تاب.مولوی.و رجوع به رخشان شود. || صیقلی. ( یادداشت مؤلف ).

جمله سازی با رخشانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چراغ محفل ایمن علی موسی جعفر که از دودش گل خورشید را بخشید رخشانی

💡 ده رخشانی، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان هیرمند در استان سیستان و بلوچستان در ایران است.

💡 تا صبا طرف نقاب از روی رخشانی شکست از خجالت هر طرف رنگ گلستانی شکست

💡 اعاده امنیت فیلمی سینمایی به کارگردانی حمید رخشانی ساخته شده در سال ۱۳۷۴ است.

💡 رخشانی، روستایی از توابع بخش مرکزی در استان سیستان و بلوچستان ایران است.

💡 تا ز تاریکی همواره نشان دارد ابر تا ز رخشانی همواره اثر دارد خور

بج یعنی چه؟
بج یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز