دوا کن

لغت نامه دهخدا

دواکن. [ دَ ک ُ ] ( نف مرکب ) دواکننده. دواساز. چاره ساز. شفابخش. شفاده. ( یادداشت مؤلف ):
بازدار ای دواکن دل من
از زمین بوس هر کسی گل من.نظامی.رجوع به دوا کردن شود.

فرهنگ فارسی

دوا کننده. دوا ساز.

جمله سازی با دوا کن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 درد دل خسته را دوا کن وآن وعده که کرده‌ای وفا کن!

💡 ز لطفت یک نظر در حال ما کن ز وصلت درد دوری را دوا کن

💡 مستانه برا گوشهٔ چشمی سوی ما کن دردی بسر درد نه و نام دوا کن

💡 جانا چه باشد ار دل ما را دوا کنی رحمی به حال زار من بینوا کنی

💡 بی‌چشمی خویش را دوا کنی ور نی عالم همه او است دیده‌ای میباشد

💡 طبیبت نیست اینجا خود دوا کن چو مجروحی برو خود را شفا کن

ساروی یعنی چه؟
ساروی یعنی چه؟
گارش یعنی چه؟
گارش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز