لغت نامه دهخدا
دریای قیر. [ دَرْ ی ِ ] ( اِ مرکب ) کنایه از شب تاریک است. ( برهان ) ( آنندراج ). تاریکی شب. ( ناظم الاطباء ). || دوات پرسیاهی. ( برهان ) ( آنندراج ). دوات پر از مرکب. ( ناظم الاطباء ).
دریای قیر. [ دَرْ ی ِ ] ( اِ مرکب ) کنایه از شب تاریک است. ( برهان ) ( آنندراج ). تاریکی شب. ( ناظم الاطباء ). || دوات پرسیاهی. ( برهان ) ( آنندراج ). دوات پر از مرکب. ( ناظم الاطباء ).
کنایه از شب تاریک است تاریکی شب.
💡 دو هندو سپه چون دو دریای قیر کشیدند صف از پی دار و گیر
💡 سپاه اندر آمد به شمشیر و تیر ز کُشته زمین شد چو دریای قیر
💡 زمین تیره گشتی چو دریای قیر به پرده درون ماه و کیوان و تیر
💡 چو دست آورد سوی پیکار تیر جهان را کند همچو دریای قیر
💡 یکی گرد برشد که گفتی سپهر به دریای قیر اندر اندود چهر
💡 رومی و من اندر آن دریای قیر چون خیال اندر شبستان ضمیر