لغت نامه دهخدا
دردانگیز. [ دَ اَ ] ( نف مرکب ) دردانگیزنده. انگیزنده درد. || مهیج رحم و شفقت. رحم انگیز. ( ناظم الاطباء ).
دردانگیز. [ دَ اَ ] ( نف مرکب ) دردانگیزنده. انگیزنده درد. || مهیج رحم و شفقت. رحم انگیز. ( ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هم بزن بر صافیان آن درد دردانگیز را هم بخور با صوفیان پالوده بیدود را
💡 زین آه دردانگیز من بگریست چشم خلق خون یارب چه بودی چشم تو، گر پر شدی از دود من!
💡 کرد دل را عشق دردانگیز یکتا در جنون دست در زنجیر آن زلف دوتا باید زدن
💡 ز قد و خوی و موی و رویت آمد در درونم دل، الم آویز و دردانگیز و رنج آمیز و غم پرور
💡 ز قد و خدّ و خوی و مویت آمد در درونم دل الم آویز و دردانگیز و رنج آمیز و غم پرور