لغت نامه دهخدا
( درآمل ) درآمل. [ دَ م ُ ] ( اِخ ) نام موضعی است که شرابی بغایت خوب از آن آرند. ( از فرهنگ جهانگیری ):
می درآملی ای جان بیار تا بخوریم
که سوی آب درآمل ز خاک تشنه تریم.سراج الدین قمری.
( درآمل ) درآمل. [ دَ م ُ ] ( اِخ ) نام موضعی است که شرابی بغایت خوب از آن آرند. ( از فرهنگ جهانگیری ):
می درآملی ای جان بیار تا بخوریم
که سوی آب درآمل ز خاک تشنه تریم.سراج الدین قمری.
( در آمل ) نام موضعی است که شراب بغایت خوب از آن آرند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پنهان اجل بشوخی جزع تو اندر است پیدا شده بخوشی لعل تو در امل
💡 در عمل بگشا بر امل که میترسم در امل بلقای اجل فراز کنی
💡 بندگیشان خلاصهٔ عمل است هر که روشان بدید در امل است
💡 در امل تا دیر بازی و درازی ممکنست چون امل بادا ترا عمر دراز و دیر باز
💡 اول خلل ای خواجه ترا در امل آید فردا که به پیش تو رسول اجل آید
💡 خلقی در امل زد و با داغ یأس رفت آتش بهکارگاه فسون خانهٔ خرد