لغت نامه دهخدا
دخترخاله. [ دُ ت َ رِ ل َ / ل ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) دختر خواهر مادر.
دخترخاله. [ دُ ت َ رِ ل َ / ل ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) دختر خواهر مادر.
دختر خواهر مادر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پدر سیمین غانم رئیس دارایی شمال بود. البته بعدها به کار تجارت مشغول شد ولی در زمان تولد سیمین، رئیس دارایی بود و از تهران به تنکابن منتقل شده بود. سیمین غانم حدود هشت سالش بود که به تهران بازگشتند. سیمین غانم دختر خاله تورج شعبانخانی است.
💡 سال 933 قمرى شهيد ثانى جوانى 22 ساله بود. هشتسال بود كه با جديت تمام و كوشش شبانه روزى و خستگى ناپذير، نزد شوهر خالهخود به تحصيل اشتغال داشت و در اين مدت از دانشى وسيع و علومى سرشار برخوردارگرديده بود. در همين ايام با دختر خاله خود كه دختر استادش على بن عبدالعالى بودازدواج كرد و زندگى مشترك خويش را آغاز نمود.
💡 وی از اقلیتهای بهایی بود که در ارتش فعالیت میکرد. همسر او دختر خاله ناتنی شاه یعنی دختر اجلال حضور (خاندان دادستان) بود. پسرعموی او ایرج محوی از فعالان سرشناس در بازار بود. گفته میشود سهراب محوی فرزند وی نخستین همجنسگرای بود که در ایران در سال ۱۳۵۶ با بیژن صفاری معمار سرشناس و طراح پارک دانشجو طی مراسمی در هتل کمودور ازدواج کرد.
💡 از سوی دیگر سال نوی ایرانی نیز نزدیک میشود و پسر خاله و دختر خاله ی بابک به همراه پدر و مادر خود از ایران به دیدار آنها آمدهاند.
💡 فهیمه زارعی اولین بار در ۱۳ سالگی به عنوان بازیکن حرفهای پا در زمین گذاشت. خودش میگوید: دختر خالهام ساکن میناب بود و به من اطلاع داد تیم فوتبال بانوان میناب شروع به فعالیت کرده و این مقدمهای برای فوتبال حرفهای من بود؛ در مسابقهای که با تیم بندرعباس داشتیم برای تیم استانی و بعد از آن در مسابقات کشوری به اردوی تیم ملی دعوت شدم.