خوشبویی

لغت نامه دهخدا

خوشبویی. [ خوَش ْ / خُش ْ ] ( حامص مرکب ) حالت بوی خوش داشتن. خوشبوئی. ( یادداشت مؤلف ):
تیره روانْت علم کند روشن
گنده تنت چو مشک بخوشبویی.ناصرخسرو.بخوشبویی خاک افتادگان
بخوشخویی طبع آزادگان.نظامی.رجوع به خوشبوئی شود.

فرهنگ فارسی

دارای بوی خوش بودن.
حالت بوی خوش داشتن خوشبوئی

جمله سازی با خوشبویی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از تو بوی جان دمد وز باد بستان بوی گل بیش ازین گو پیش تو اظهار خوشبویی مکن

💡 مهربانی آب در جوی هنر می آورد روی گرم شعله بر خوشبویی عنبر فزود

💡 اگر از گل شنوم بوی خوشت را، چه عجب به چمن رفته ز باغ بدنت خوشبویی

💡 ای پیکرت لطیف تر از مخمل و حریر! زلفت شکسته رونق خوشبویی عبیر

💡 به خوشبویی‌ِ خاک افتادگان به خوش‌خویی‌ِ طبع‌ آزادگان