لغت نامه دهخدا
خوبانی. ( اِ ) زردآلوی خشک شده که مغز آنرا برآورده با مغز بادام مقشر کرده و هر دو را در جای آن گذارند. ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ). زردآلوی خشک باشد که مغز بادام در درون آن کنند. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ).
خوبانی. ( اِ ) زردآلوی خشک شده که مغز آنرا برآورده با مغز بادام مقشر کرده و هر دو را در جای آن گذارند. ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ). زردآلوی خشک باشد که مغز بادام در درون آن کنند. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ).
زرد آلوی خشک شده که مغز آنرا بر آورده با مغز بادام مقشر کرده و هر دو را در جای آن گذارند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فرمانده خوبانی ابرو چو بجنبانی این بنده تو را گوید آن می کن و این می کن
💡 آن خوبانی که فتنهٔ بتکدهاند ما را به خرابات بتان ره زدهاند
💡 غنچهاش خندد اگر هیچ نباشد قدری پیش شفتالوی او قیمت خوبانی را!
💡 سر خوبانی و سامان جهان آشوبان بی تو زانسان شده ام بی سر و سامان که مپرس
💡 تاج خوبانی و این سر که تو داری صنما تاج وصل تو به هر بی سر وپائی نرسد
💡 دوش از سیب زنخدانش گرفتی بهرهای از لب لعلش تو را امروز خوبانی بس است