خنجر دار

لغت نامه دهخدا

خنجردار. [ خ َ ج َ ] ( نف مرکب ) خنجرگذار. ( آنندراج ). مسلح به خنجر:
شده ست تازه مگر خون میان لاله و گل
که هست آب زره پوش و بید خنجردار.جلال الدین عضد ( از آنندراج ).چو مریخ فلک شد صاحب نام
بخنجرداری او شاه بهرام.اثر ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

خنجر گذار مسلح به خنجر

جمله سازی با خنجر دار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 حکمتی داردکه دورم کرده یار از پیش چشم چون حذر می باید از مستی که خنجر دار شد

فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز