لغت نامه دهخدا
خلیل وار.[ خ َ ] ( ق مرکب ) مانند خلیل. خلیل گونه:
کآنجا بدست واقعه بینی خلیل وار
درهم شکسته صورت بتهای آرزو.سعدی.
خلیل وار.[ خ َ ] ( ق مرکب ) مانند خلیل. خلیل گونه:
کآنجا بدست واقعه بینی خلیل وار
درهم شکسته صورت بتهای آرزو.سعدی.
خلیل گونه
💡 زان کعبه شد درت که اساسش خلیل وار بهر رواج دین پیمبر نهاده یی
💡 نمرود غم فکنده به نارم خلیل وار دیدم به یاد روی تو درگلستان شدم
💡 طبعم چو آتش تر و هر دم خلیل وار خوشبو گلی دگر دمد از آتش ترم
💡 خلیل وار نپیچم سر خود از کعبه مقیم کعبه شوم کعبه را ستون باشم
💡 کلیم وار کنی همچو رهگذر دریا خلیل وار کنی همچو بوستان آتش
💡 بشکن بتان آزر ازان رو خلیل وار کان روی تو نه روی گلستان آتش است