خسو

لغت نامه دهخدا

خسو. [ خ َ / خ ُ ] ( اِ ) مادرزن. ( صحاح الفرس ). خسر. ( یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به خُسُر شود. || پدرزن. ( از ناظم الاطباء ).
خسو. [خ ُ ] ( اِخ ) نام ناحیتی است جنوبی شهر داراب که ده بزرگ آن را نیز خسو گویند و پنج فرسنگ از شهر داراب دور است. ( فارسنامه ابن بلخی ). رجوع به خسویه شود.

فرهنگ فارسی

نام ناحیتی است جنوبی شهر داراب که ده بزرگ آنرا نیز خسو گویند و پنج فرسنگ از شهر داراب دور است.

جمله سازی با خسو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نویسنده ای به نام «پاول شوارتس» با اسناد به کتب جغرافی نویسان مسلمان در قرون نخست اسلامی گفته‌است: «خَسو، مرکز آن روبنج بود که هم قلعه داشت وهم حومه. به قول مقدسی راه دارابگرد به سیراف «شهری درقدیم واستان بوشهر» درروز اول به خسو می‌رسید. مقدسی خسو را به عنوان ناحیه ای خاص ذکر می‌کند وعلاوه بر روبنج، مکان‌های زیر ار نیز از توابع آن می‌شمرد: رستاق الرّستاق، فُرج «فرگ» و تارم

💡 چون تو زین نامه نیستی نامی چه بری نام خسو و جامی؟

💡 حمدالله مستوفی نیز در قرن هشتم ه‍.ق از آبادانی خسو سخن گفته وآن را جزئ ولایت دارابگرد دانسته‌است.

💡 گفتار تو هر قدر نافذ، و وحى آسمانى هر قدر مؤ ثر باشد، تا در زمينه آماده وارد نشودتاثير نخواهد گذاشت، اگر هزاران سال آفتاب عالمتاب بر شوره زار بتابد، وبارانهاى پر بركت بر آن نازل شود و نسيم بهارى مرتبا از آن بگذرد محصولى جز خسو خاشاك نخواهد داشت كه قابليت قابل در كنار فاعلي تفاعل شرط است.

رفیق یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز