خسق

لغت نامه دهخدا

خسق. [ خ َ ] ( ع مص ) به هدف رسیدن تیر. ( منتهی الارب ). تیر بر نشانه گذاره کردن یا در وی نشستن. ( تاج المصادر بیهقی ). || کندن ناقه زمین را بسپل در رفتن. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ). منه: خسقت الناقة الارض.
خسق. [ خ َ س َ ] ( اِ ) گلی است که آن را به صفاهانی گل کاویشه گویند و به عربی عصفر خوانند. ( برهان قاطع ). کافشه. کاجیره. گل رنگ. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ فارسی

بهدف رسیدن تیر. یا کندن ناقه زمین را بسپل در رفتن.

جمله سازی با خسق

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ابرکرباس و شفق خسقی و شامست سمور صبح قاقم شمرو حبر پر از موج بحار

💡 زتیغ آتش والای سرخ هیجاشد مثال اطلس چرخی بتاب خسقی خور

💡 مله را آستر خسقی و والا نرسد همه کس را بجهان منصب والا نرسد

💡 فلک زمفرش خود خسقی شفق دارست برای آستر صوف و حبراخضرما

💡 گر در آمد بقچه را زد دور باش گفت ای خسقی زوالا دور باش

💡 دوش قاری قلمی قصه خسقی میکرد آتش اندر ورق و دود در اقلام افتاد

گیتی یعنی چه؟
گیتی یعنی چه؟
اگزجره یعنی چه؟
اگزجره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز