لغت نامه دهخدا
خسق. [ خ َ ] ( ع مص ) به هدف رسیدن تیر. ( منتهی الارب ). تیر بر نشانه گذاره کردن یا در وی نشستن. ( تاج المصادر بیهقی ). || کندن ناقه زمین را بسپل در رفتن. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ). منه: خسقت الناقة الارض.
خسق. [ خ َ س َ ] ( اِ ) گلی است که آن را به صفاهانی گل کاویشه گویند و به عربی عصفر خوانند. ( برهان قاطع ). کافشه. کاجیره. گل رنگ. ( یادداشت بخط مؤلف ).