خستگی ها

لغت نامه دهخدا

خستگی ها. [ خ َ ت َ / ت ِ ] ( اِ ) جراحتها، ریش ها:
همی گفت کای داور داد پاک
گر از خستگیها شوم من هلاک.فردوسی.تن پیلتن را چنان خسته دید
همه خستگیهاش نابسته دید.فردوسی.چو مهر دلش گستهم را بخواست
گشاد آن گرانمایه از دست راست
ابر بازوی گستهم بر ببست
بمالید برخستگیهاش دست.فردوسی.|| تعب ها. رنج ها. || فروماندگیها. درماندگیها. || کوفتگی ها.

فرهنگ فارسی

جراحتها ریش ها

جمله سازی با خستگی ها

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خستگی ها از روانش تاب برد چشم را در عین زاری خواب برد

💡 به زخمش پیر دست مرحمت سود نموده خستگی ها روی بهبود

💡 مر این خستگی ها ببندم یکی برآساید از دردها اندکی

قه یعنی چه؟
قه یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز