خستگی ها
مترادفها
فرسودگیها، بیحالیها
متضادها
نشاط ها، شادابی ها
لغت نامه دهخدا
خستگی ها. [ خ َ ت َ / ت ِ ] ( اِ ) جراحتها، ریش ها:
همی گفت کای داور داد پاک
گر از خستگیها شوم من هلاک.فردوسی.تن پیلتن را چنان خسته دید
همه خستگیهاش نابسته دید.فردوسی.چو مهر دلش گستهم را بخواست
گشاد آن گرانمایه از دست راست
ابر بازوی گستهم بر ببست
بمالید برخستگیهاش دست.فردوسی.|| تعب ها. رنج ها. || فروماندگیها. درماندگیها. || کوفتگی ها.
فرهنگ فارسی
جراحتها ریش ها
جمله سازی با خستگی ها
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 خستگی ها از روانش تاب برد چشم را در عین زاری خواب برد
💡 به زخمش پیر دست مرحمت سود نموده خستگی ها روی بهبود
💡 مر این خستگی ها ببندم یکی برآساید از دردها اندکی
💡 پس از پایان یک هفته کاری طولانی و پر از جلسات سنگین، خستگی ها باعث شده بود که او فقط بخواهد استراحت کند.
💡 کوهنوردان پس از رسیدن به قله بلند، با وجود تمام خستگی ها، با احساس شادی و پیروزی فراوانی به پایین بازگشتند.
💡 او سعی کرد با ورزش کردن و تغذیه مناسب، بر خستگی ها و فشارهای روانی ناشی از محیط پر استرس کاری غلبه کند.