خروارها

لغت نامه دهخدا

خروارها. [ خ َرْ ] ( اِ ) اوقار. بار خرها. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ فارسی

اوقار بار خر ها

جمله سازی با خروارها

به خروارها گنج زر بر گرفت به عزم بیابان ره اندر گرفت
از شادی وصلت منم محروم و محزون از چه روی ای جان ز غم بنهاده ای بر جان ما خروارها
گه کند از سیم و زر خروارها پیش نفس آرد از آن قنطارها
آن کش ز مزرع سور نامد نصیب مشتی از خرمن مصیبت خروارها نصابش
دوست به من پاسخ گفت: اين چه انتظارى است كه كه از من دارى ؟ مگر نمى دانى كه من درزير خروارها خاك محبوس هستم ؟
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
هنگام
هنگام
امجق
امجق
هورنی
هورنی
فال امروز
فال امروز