خرقه درانداختن
مترادفها
جامه انداختن
لغت نامه دهخدا
خرقه درانداختن. [ خ ِ ق َ / ق ِ دَ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) خرقه از تن خارج ساختن بجهت شدت وجد و حال:
شاه فلک بین بصبح پرده برانداخته
پیر خرد بین بمی خرقه درانداخته.خاقانی. || خرقه از تن بیرون آوردن:
زاهد و راهب سوی من تاختند
خرقه و زنار درانداختند.نظامی. || معترف بگناه گشتن. ( شرفنامه منیری ). || عاجز شدن و تسلیم کردن. ( از ناظم الاطباء ) ( شرفنامه منیری ):
از تو یکی پرده برانداختن
وز دو جهان خرقه درانداختن.نظامی.|| از هستی مبرا گشتن. || مجرد گردیدن و از خودی بیرون آمدن.
فرهنگ فارسی
خرقه از تن خارج ساختن بجهت شدت وجد و حال.
جمله سازی با خرقه درانداختن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از تو یکی پرده برانداختن وز دو جهان خرقه درانداختن