خراب حال

مترادف‌ها

ناخوش، افسرده، غمگین، دل‌گیر، بدحال

متضادها

شاد، خوشحال، شادمان، سرحال

لغت نامه دهخدا

خراب حال. [ خ َ ] ( ص مرکب ) تباه حال. ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

تباه حال

جمله سازی با خراب حال

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ما را خراب حالی از رعشه خمارست از درد باده ما را تعمیر می توان کرد

💡 من خود ز یک دو کاسه ی اول شدم خراب حال من ای رفیق ز مهمان من بپرس

💡 بینم خراب حال دل ای عیسوی نفس پا از سرم مکش نفسی از برم مرو

💡 چو ز مهر دستانم به سر آمدند کس را ز خراب حالی من به زبان دعا نیامد

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران