لغت نامه دهخدا
خراب حال. [ خ َ ] ( ص مرکب ) تباه حال. ( از آنندراج ).
خراب حال. [ خ َ ] ( ص مرکب ) تباه حال. ( از آنندراج ).
تباه حال
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ما را خراب حالی از رعشه خمارست از درد باده ما را تعمیر می توان کرد
💡 من خود ز یک دو کاسه ی اول شدم خراب حال من ای رفیق ز مهمان من بپرس
💡 بینم خراب حال دل ای عیسوی نفس پا از سرم مکش نفسی از برم مرو
💡 چو ز مهر دستانم به سر آمدند کس را ز خراب حالی من به زبان دعا نیامد