خبیره
مترادفها
آگاه، مطلع
متضادها
ناآگاه، بیخبر
لغت نامه دهخدا
خبیره. [ خ َ رَ ]( ع اِ ) پاره ای از مو. || گوسپند که جماعتی بشرکت خریده ذبح کنند. || پشم نیکوی گوسپند از اول بریدن. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
خبیره. [ خ َ رَ / رِ ] ( ص ) ساخته.پرداخته. || جمع حساب. || پیچیده. ( از برهان قاطع ). || سنجیده. ( اوبهی ). || تل ریگ. توده ریگ. ( برهان قاطع ).
فرهنگ فارسی
ساخته پرداخته
جمله سازی با خبیره
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بفرمودشان تا خبیره شدند هژبر ژیان را پذیره شدند
💡 ز شهر و ز لشکر خبیره شدند همه نامداران پذیره شدند