حیق
لغت نامه دهخدا
حیق. [ ح َ ] ( ع اِ ) آنچه درگیرد مردم را از مکروه فعل وی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || ( ع مص ) حُیوق. حَیَقان. احاطه کردن چیزی را. || کار کردن شمشیر در چیزی. || لازم شدن و واجب گشتن. || فرودآمدن. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). || فرودآمدن بلا و مکروه. ( ترجمان عادل ) ( تاج المصادر بیهقی ).
فرهنگ فارسی
آنچه در گیرد مردم را از مکروه فعل وی
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] تکرار در قرآن: ۱۰(بار)
جمله سازی با حیق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تپه ابراهیم تپه سی در شهرستان مشگینشهر، بخش مرکزی، دهستان مشکین غربی، روستای حیق واقع شده و این اثر در تاریخ ۲۸ اسفند ۱۳۸۵ با شمارهٔ ثبت ۱۹۰۱۸ بهعنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.
💡 حیق از این مویی که خون سرش رنگین شود در زمین کربلا از جور قوم بد شعار