حنجر. [ ح َ ج َ ] ( ع اِ ) دوایی است که آنرا سرخ مرد گویند و بعربی عصی الراعی خوانند. ( آنندراج ) ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). || حلق و گلو. ( غیاث ). حلقوم. ( ناظم الاطباء ) ( غیاث از منتخب ). نای گلو. ( آنندراج ) ( مهذب الاسماء ). ج، حناجر:
دشمن ز دو پستان اجل شیر بدوشد
بگذاردحنجر بدم خنجر پیکار.منوچهری.زمین محراب داوود است از بس سبزه پنداری
گشاده مرغکان بر شاخ چون داوود حنجرها.منوچهری.اول برفق دانه فشانند پیش مرغ
چون صید شد بقهر ببرند حنجرش.خاقانی.رجوع به حنجره شود. || آوازی که از حلق برآید. ( ناظم الاطباء ).
( اسم ) مجرای غذا بین دهان و معده خشکنای حلق گلو حنجره. جمع: حلاقم حلاقیم
دوائی است که آنرا سرخ مرد گویند و بعربی عصی الراعی خوانند
[ویکی الکتاب] تکرار در قرآن: ۲(بار)
گلو. در اقرب گوید: «الحنجرة: الحلقوم» جمع آن حناجر است رسیدن دلها به گلو کنایه از شدّت اضطراب و ترس است یعنی گوئی قلبها از جای خود بالا آمده و به گلو رسیدهاند. طبرسی آن را جوف حلقوم معنی کرده است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زآن دم که خون حنجر تو بر زمین چکید خون می چکد هنوز زچشمانم ای پدر!
💡 شمر بر حنجر شاه شهدا خنجر زد خواهرانش همه از دور تماشا کردند
💡 آه در حنجر او خنجر گردد که کند از سر دشمنی از بیم تو و کین تو آه
💡 این خنجر کشیده و این حنجر حسین سرکونه بهر تست نیاید بکار من
💡 وقف بر اوقات دانی از چه شد حکم خلود حنجر بدخواه او را وقف خنجر داشتند
💡 حنجر غذا خورد ز غذا رست حنجرش پس او غذا دهد به غذا رسم حنجری