حلوا گر

لغت نامه دهخدا

حلواگر. [ ح َ گ َ ] ( ص مرکب ) حلوائی. حلوافروش. قنّاد. ( آنندراج ):
دانی حدیث آن زن حلواگر گدای
گفتا چنین کنی بمکافا چنان خوری.خاقانی.سخت زیبا لیک هم یک چیز هست
کآن ستیره دختر حلواگرست.مولوی.حشو انجیر چو حلواگر صانع که همی
حب خشخاش کند در عسل شهد بکار.سعدی.آن شکرریز لب شیرین مه حلواگرست
گویی آن مه را دهان تنگ، تنگ شکر است.سیفی.- حلواگرانه؛ مانند حلواگر. بسان حلواپز: آن جامه حلواگرانه از من بیرون کرد. ( اسرارالتوحید ص 54 ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) حلوا پز

جمله سازی با حلوا گر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اسرار بر او ظاهر همچون طبق حلوا گر مکر کند دزدی ور راست رود جانی

پری خوان یعنی چه؟
پری خوان یعنی چه؟
تنتهوا یعنی چه؟
تنتهوا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز