لغت نامه دهخدا
حلواخور. [ ح َ خوَرْ / خ ُ ] ( نف مرکب ) آنکه حلوای مردگان خورد. مرده خور. هر یک از مردمی که همواره در ختم ها و عزاها حاضر شوند برای خوردن حلوا و جز آن. || مجازاً، وارث. و این لفظ را از روی کراهت و نفرت گویند.
حلواخور. [ ح َ خوَرْ / خ ُ ] ( نف مرکب ) آنکه حلوای مردگان خورد. مرده خور. هر یک از مردمی که همواره در ختم ها و عزاها حاضر شوند برای خوردن حلوا و جز آن. || مجازاً، وارث. و این لفظ را از روی کراهت و نفرت گویند.
آنکه حلوای مردگان خورد مرده خور
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو که حلوا خوری و بریانی خلق را در سخن نگریانی
💡 بود به دفع هوسپیشگان حلوا خور شکرلبی که کند پیشه تلخگفتاری
💡 بود این قیمت حلوا و مزد خواندن قرآن تو نه حلوا خوری نه حافظی پروا از آن بادت
💡 نانی از خوان خود دهی به کسان به که حلوا خوری ز خوان خسان