حرسی

لغت نامه دهخدا

حرسی. [ ح َ رَ سی ی ] ( ع اِ ) نگاهبان درگاه سلطان. یک تن از حرس. یک تن از نگاهبانان درگاه سلطان. ج، حرس.
حرسی. [ ح َ رَ ] ( ص نسبی ) منسوب به حرس قریه ای به مشرق مصر. ( سمعانی ) ( معجم البلدان ).
حرسی. [ ح َ رَ ] ( اِخ ) احمدبن ابی یحیی بن زکریا قضاعی. محدث است و در 254 هَ. ق. درگذشت. ( معجم البلدان ).
حرسی. [ ح َ رَ ] ( اِخ ) احمدبن رزق اﷲبن ابی جراح حرسی. از یونس بن عبدالاعلی روایت دارد و در 246 هَ. ق. درگذشت. ( معجم البلدان ).
حرسی. [ ح َ رَ ] ( اِخ ) قضاعی. ابویحیی بن زکریابن یحیی بن صالح حرسی کاتب عبدالرحمان عمری. ازمفضل و ابن وهب روایت دارد. و در 242 هَ. ق. درگذشت و او پدر ابوبکر احمد حرسی است. ( معجم البلدان ).

فرهنگ فارسی

کاتب عبدالرحمان عمری

جمله سازی با حرسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بی دوست بهشتم به چه کارست و نه مردم گر بر دل من هر دو جهان جز حرسی نیست

💡 دوزخ چه و جنت که هیچ اند همه بی تو گر بی تو بود جنت بر ما حرسی باشد

هیت یعنی چه؟
هیت یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز