حرسی

لغت نامه دهخدا

حرسی. [ ح َ رَ سی ی ] ( ع اِ ) نگاهبان درگاه سلطان. یک تن از حرس. یک تن از نگاهبانان درگاه سلطان. ج، حرس.
حرسی. [ ح َ رَ ] ( ص نسبی ) منسوب به حرس قریه ای به مشرق مصر. ( سمعانی ) ( معجم البلدان ).
حرسی. [ ح َ رَ ] ( اِخ ) احمدبن ابی یحیی بن زکریا قضاعی. محدث است و در 254 هَ. ق. درگذشت. ( معجم البلدان ).
حرسی. [ ح َ رَ ] ( اِخ ) احمدبن رزق اﷲبن ابی جراح حرسی. از یونس بن عبدالاعلی روایت دارد و در 246 هَ. ق. درگذشت. ( معجم البلدان ).
حرسی. [ ح َ رَ ] ( اِخ ) قضاعی. ابویحیی بن زکریابن یحیی بن صالح حرسی کاتب عبدالرحمان عمری. ازمفضل و ابن وهب روایت دارد. و در 242 هَ. ق. درگذشت و او پدر ابوبکر احمد حرسی است. ( معجم البلدان ).

فرهنگ فارسی

کاتب عبدالرحمان عمری

جمله سازی با حرسی

💡 بی دوست بهشتم به چه کارست و نه مردم گر بر دل من هر دو جهان جز حرسی نیست

💡 دوزخ چه و جنت که هیچ اند همه بی تو گر بی تو بود جنت بر ما حرسی باشد

💡 در ژوئیه ۲۰۱۳سفیر جدید جیبوتی، محمد ظهر حرسی، استوارنامه خود را تقدیم رئیس‌جمهور وقت ایران، احمدی‌نژاد، کرد و محمود احمدی‌نژاد دراین دیدار توسعه روابط با کشورهای آفریقایی و به‌طور خاص کشور جیبوتی را حائز اهمیت زیادی دانسته و از جیبوتی در این رابطه تشکر کرد.

نجیب یعنی چه؟
نجیب یعنی چه؟
سکسی یعنی چه؟
سکسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز