جان دیدن
مترادفها
مردن، از دست رفتن
متضادها
جان گرفتن، زنده شدن
لغت نامه دهخدا
جان دیدن. [ دی دَ ] ( مص مرکب ) جان یافتن. زنده شدن:
پیش لبت که مرد که هم از تو جان ندید
یک آفریده چون تو مسیحا زمان ندید.فغانی شیرازی ( از ارمغان آصفی ).
فرهنگ فارسی
جان یافتن و زنده شدن
جمله سازی با جان دیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 گفت من و گوی او راحت قلب حزین جست دل و جوی جان دیدن روی غمش
💡 غبار جامه گر از تن رود، به صیقل فقر توان در آینه جسم روی جان دیدن
💡 توان در آینهٔ آن جمال جان دیدن گرش به صیقل توفیق زنگ بزداید
💡 گفتمش ای روی تو عزیزتر از جان دیدن رویت ز زندگانی خوشتر
💡 بازآی که بازآید در دیده مرا نوری چون روی ترا بینم در صورت جان دیدن
💡 نگار من، زخم جعد یک گره بگشا مگر که دل بتواند خلاص جان دیدن
💡 در میدانهای جنگ، سربازان شجاع بسیاری برای دفاع از میهن و حفظ آزادیهای مردم خود، جان دیدن را به عنوان وظیفهای مقدس و ارزشمند پذیرفتهاند.
💡 او در جریان عملیات امداد و نجات در سیلهای اخیر، برای نجات یک کودک گرفتار شده، جان دیدن را به خود راه داد و قهرمان شهر شد.
💡 در متون کلاسیک ادبی، توصیف شخصیتهایی که برای رسیدن به هدف نهایی خود حاضر به جان دیدن هستند، نمادی از ایثار و فداکاری بیبدیل است.