لغت نامه دهخدا
تمرؤ. [ ت َ م َرْ رُءْ ] ( ع مص ) مروت جستن. ( زوزنی ). مروت طلبیدن بنقصان و عیب: فلان یتمرؤ بنا؛ یعنی، مروت می طلبد بنقصان و عیب ما. || به تکلف مردمی کردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
تمرؤ. [ ت َ م َرْ رُءْ ] ( ع مص ) مروت جستن. ( زوزنی ). مروت طلبیدن بنقصان و عیب: فلان یتمرؤ بنا؛ یعنی، مروت می طلبد بنقصان و عیب ما. || به تکلف مردمی کردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مراست با چو تو دلبر نهان و پیدا صلح تو راست با من بی دل به تمرو خرما جنگ