لغت نامه دهخدا
بیگه خیز. [ گ َه ْ ] ( نف مرکب ) که پیش بامداد برخیزد. سحرخیز. که نه بوقت برخیزد. که نه بگاه سر از خواب بردارد:
اهل دعوی را مسلم باد جنات النعیم
رطل می باید دمادم مست بیگه خیز را.سنائی.
بیگه خیز. [ گ َه ْ ] ( نف مرکب ) که پیش بامداد برخیزد. سحرخیز. که نه بوقت برخیزد. که نه بگاه سر از خواب بردارد:
اهل دعوی را مسلم باد جنات النعیم
رطل می باید دمادم مست بیگه خیز را.سنائی.
که پیش بامداد برخیزد. سحرخیز. که نه بوقت برخیزد. که نه بگاه سر از خواب بردارد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چنگ وار آهنگ برکش راه مست انگیز را راه مست انگیز بر زن مست بیگه خیز را
💡 هر شبی از پرتو خود شمع بر بالین نهد آفتاب روی او مر صبح بیگه خیز را
💡 خورشید چو با بنده عنایت دارد عیبی نبود که بنده بیگه خیز است
💡 اهل دعوی را مسلم باد جنات النعیم رطل میباید دمادم مست بیگه خیز را