لغت نامه دهخدا
بیهوده کوش. [ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) بی فایده کوشش کننده. کنایه از ناتوان و غیرقادر به انجام کار:
مکن ای جهاندار و بازآر هوش
پشیمان شود مرد بیهوده کوش.فردوسی.
بیهوده کوش. [ دَ / دِ ] ( نف مرکب ) بی فایده کوشش کننده. کنایه از ناتوان و غیرقادر به انجام کار:
مکن ای جهاندار و بازآر هوش
پشیمان شود مرد بیهوده کوش.فردوسی.
بیفایده کوشش کننده. کنایه از ناتوان و غیر قادر بانجام کار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پدر گفتش ای خام بیهوده کوش اگر پخته ای، جوشن از صلح پوش