لغت نامه دهخدا
بیدار گردیدن. [ گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) بیدار گشتن. سر از خواب برداشتن. || کنایه از هشیار و آگاه گردیدن:
هرکه او بیدار گردد بنده ایشان شود
زآنکه چون مولای ایشان گشت خود مولا شود.ناصرخسرو.
بیدار گردیدن. [ گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) بیدار گشتن. سر از خواب برداشتن. || کنایه از هشیار و آگاه گردیدن:
هرکه او بیدار گردد بنده ایشان شود
زآنکه چون مولای ایشان گشت خود مولا شود.ناصرخسرو.
بیدار گشتن ٠ سر از خواب برداشتن ٠ یا کنایه از هوشیار و آگاه گردیدن ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز خواب غفلت هستیکه تعبیر عدم دارد توان بیدار گردیدن اگر برخود زنی پایی