بی کینه

مترادف‌ها

بی‌غرض، بی‌حقد

متضادها

کینه‌توز، کینه‌دار

لغت نامه دهخدا

بی کینه. [ ن َ / ن ِ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) ( از: بی + کینه ) بدون کینه. که حس کینه و انتقامجوئی ندارد:
همه شهر مکران تو ویران کنی
چو بی کینه آهنگ شیران کنی.فردوسی.رجوع به کینه شود.

فرهنگ فارسی

بدون کینه که حس کینه و انتقامجوئی ندارد.

جمله سازی با بی کینه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 آهم به سینه سنگ زنان می دود برون هر جا که حرف سینه بی کینه می رود

💡 بی کینه دلم به سینه از فضل خداست آئینه خاطرم نه محتاج جلاست

💡 گنجم چو گهر در دل گنجینه شکست رازم همه در سینهٔ بی کینه شکست

💡 هر که ناخن به جگرکاوی ما تیز کند ماه عیدست به چشم دل بی کینه ما

💡 دلبستگیی با دل بی کینه نداریم آن روز دل از ماست که در سینه نداریم

💡 دل بی کینه ما چون در رحمت بازست اگر از جنگ شدی سیر، درآ خوش باشد

💡 او با وجود تمام سختی‌هایی که در گذشته با او شده بود، همچنان با قلبی بی کینه و روحیه‌ای آرام با تمام اطرافیان خود رفتار می‌کند.

💡 برای رسیدن به آرامش درونی، انسان باید یاد بگیرد که گذشته را رها کند و با نگاهی بی کینه به جهان و دیگر انسان‌ها بنگرد.

💡 در دنیای پر از تنش امروز، داشتن روحیه‌ای بی کینه و توانایی بخشش می‌تواند بزرگترین دارایی برای حفظ سلامت روان و روابط انسانی باشد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران