لغت نامه دهخدا
بی والی. ( ص مرکب ) ( از: بی + والی ) بی حاکم و استاندار. || بدون حامی. بدون مربی. ( ناظم الاطباء ). رجوع به والی شود.
بی والی. ( ص مرکب ) ( از: بی + والی ) بی حاکم و استاندار. || بدون حامی. بدون مربی. ( ناظم الاطباء ). رجوع به والی شود.
بی حاکم و استاندار ٠ یا بدون حامی ٠ بدون مربی ٠
💡 گفت: دانی امیر المومنین از چه روترا ولایت داده است؟ گفت: نه. گفت: از آن رو که بنگرد آیا امور خراسان بی والی گذرد یا نه؟
💡 به سلطانی نشان مهرش، اگر آباد خواهی دل که بی والی چو باشد ملک رو آرد به ویرانی
💡 والی مجو ولایت او را به او گذار بی والی و ولی تو ولایت چه می کنی