لغت نامه دهخدا
بی مرهمی. [ م َ هََ ] ( حامص مرکب ) نداشتن مرهم. نداشتن وسیله معالجه و مداوای ریشها و جراحات:
زخم هجرت هست و وصلت نیست این درویش را
صعب تر از درد زخم، اندیشه بی مرهمیست.کاتبی.رجوع به مرهم شود.
بی مرهمی. [ م َ هََ ] ( حامص مرکب ) نداشتن مرهم. نداشتن وسیله معالجه و مداوای ریشها و جراحات:
زخم هجرت هست و وصلت نیست این درویش را
صعب تر از درد زخم، اندیشه بی مرهمیست.کاتبی.رجوع به مرهم شود.
نداشتن مرهم. نداشتن وسیل. معالجه و مداوای ریشها و جراحات.
💡 زخم میجویم ز تو بی مرهمی هم نمیخواهم نشاط از تو غمی
💡 هزاران داغ هست و مرهمی نی وز این بی مرهمی هیچش غمی نی
💡 بر ریش دل مرهم بود داغت منه بهر خدا داغ غم بی مرهمی بر دلفگاران بیش ازین
💡 داغ بی مرهمی ارباب سخن را سوزد که بران گر نهی انگشت چو شمع افروزد