بی فرجام

لغت نامه دهخدا

بی فرجام. [ ف َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + فرجام ) بدعاقبت:
سگ در این روزگار بی فرجام
بر چنین مهتری شرف دارد
در قلم داشتن فلاح نماند
خنک آنرا که چنگ و دف دارد.ابوطاهر خاتونی.|| جاوید. بی پایان: مملکتی تا ابد جاوید باشد بی فرجام. ( ترجمه دیاتسارون ص 10 ). رجوع به فرجام شود.

فرهنگ عمید

۱. نافرجام، بی عاقبت، بدعاقبت، آن که یا آنچه عاقبتش خوب نباشد.
۲. بیهوده، بی فایده.

جمله سازی با بی فرجام

💡 چو عمر بر گذرست و زمانه بی فرجام چه می کشم غم و رنج و چه می کنم آزار؟

💡 همچو این ابلهان بی فرجام که به زرق فسون درین ایام

💡 باد اقبال ترا دور و تسلسل لازم باد عمر تو چو دوران فلک بی فرجام

💡 چون حاصل کارماست بی فرجامی تن در دادیم نیک در بدنامی

ساروی یعنی چه؟
ساروی یعنی چه؟
ایزابل یعنی چه؟
ایزابل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز