لغت نامه دهخدا
بی جامه. [ م َ / م ِ ] ( ص مرکب ) بدون لباس. برهنه برهنه:
گدایان بی جامه شب کرده روز
معطرکنان جامه بر عودسوز.سعدی.بی جامه نکو نتوان شد بدعوتی
این رمز را بپرده هر در نوشته اند.نظام قاری ( دیوان ص 24 ).
بی جامه. [ م َ / م ِ ] ( ص مرکب ) بدون لباس. برهنه برهنه:
گدایان بی جامه شب کرده روز
معطرکنان جامه بر عودسوز.سعدی.بی جامه نکو نتوان شد بدعوتی
این رمز را بپرده هر در نوشته اند.نظام قاری ( دیوان ص 24 ).
بدون لباس. برهنه برهنه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نه جامه بر ایشان، نه زیور نه زر وز ایشان فرارنگ بی جامه تر
💡 گرز بندد پردهای بی جامه بر راه قضا تیغ سازد خندقی بی عبره بر راه قدر
💡 بس گرسنه شب می خفت بی جامه و جا و جفت پس خلعت کرمنا می پوش و مکرم باش
💡 جسم برهنه رو راشرط است اگر نپوشد آنرا که دوست چون گل بی جامه دربرآید
💡 چو عیاران بی جامه میان جمع درویشان درین وادی بی پایان یکی عیار بنمایید