بود کردن

مترادف‌ها

بودن، هست شدن، موجود بودن

متضادها

نبودن

لغت نامه دهخدا

بود کردن. [ ک َدَ ] ( مص مرکب ) سوخت را بود کردن؛ مالیات معدوم قریه ای را به قراء دیگر بخشیدن. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ فارسی

سوخت را بود کردن. مالیات معدوم قریه را به قرائ دیگر بخشیدن.

جمله سازی با بود کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 دشوار بود کردن و گفتن آسان آسان بسیار و هیچ دشوارم نیست

💡 اینک نسیمی می‌دهد کز دوست می‌آرد خبر برخیز کاستقبال او واجب بود کردن به سر

💡 سر نیاز چو آدم به عذر و عجز بنه که چون بلیس تکبر خطا بود کردن

💡 طمع به صحبت شیرین خطا بود کردن به ترک جان گرامی نکرده چون فرهاد

💡 از چشم راست بین همه را، کز کژی بود کردن به مردمان ز تکبر نگاه کج

💡 زمن باطل بود کردن ز خوبان بعد از این میلی نیم لایق به دل داری نیم درخوردِ رعنایی

💡 هدف نهایی هر موجودی در این هستی، تلاش برای بود کردن در عین حفظ اصالت و پیوند با منبع اصلی حیات و هستی است.

💡 شاعر بزرگ در اشعار خود به معنای بود کردن در عشق اشاره می‌کند که به معنای فنا شدن در محبوب و رسیدن به کمال است.

💡 گاهی اوقات در میان هیاهوی زندگی روزمره، انسان فراموش می‌کند که صرفِ بود کردن در این جهان، وظیفه‌ای بزرگ و مسئولیتی سنگین است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران