بلمعالی

لغت نامه دهخدا

بلمعالی. [ ب ُ م َ ] ( اِخ )صورتی است از ابوالمعالی. رجوع به ابوالمعالی و بُل شود: بس... جایز باید داشتن که هشام حکم و... بلمعالی نقاش رازی.... همه در حال نزع از عداوت بوبکر و عمر توبه کرده باشند. ( کتاب النقض ص 481 ).

فرهنگ فارسی

صورتی است از ابوالمعالی. خشمگین شدن و آزرده شدن. یا بی صبر شدن. و بی طاقت گشتن.

جمله سازی با بلمعالی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آفتابی بود یوسف بلمعالی ماه او گر فرو رفت آفتاب ای قوم باری ماه کو

💡 رفت قاضی بلمعالی ای سنایی آه کو همچو دل جانت بر آن صدر جهان همراه کو