برفزون
مترادفها
فراتر، افزون، بیش از
متضادها
کم، کاسته
لغت نامه دهخدا
برفزون. [ ب َ ف ُ ]( ص مرکب ) بعلاوه. و رجوع به برفزود و برافزود شود.
- برفزون شدن؛ زیاده شدن. افزون شدن:
بد ساعتی که نعره و فریاد برکشید
گاه از بلای دارو شد درد برفزون.سوزنی.
جمله سازی با برفزون
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 کسی پیش من برفزونی نجست وز آواز من دست بد را بشست
💡 با افزایش ناگهانی قیمت مواد اولیه، هزینههای تولید در کارخانهها به شدت برفزون شد و باعث شد قیمت تمام محصولات نهایی نیز افزایش یابد.
💡 میزان تقاضا برای خرید مسکن در مناطق مرکزی شهر به شدت برفزون شده و باعث شده است که قیمتها به طور غیرمنعقفی رشد کنند.
💡 فشار روانی ناشی از امتحانهای سخت امسال، بر میزان اضطراب دانشآموزان برفزون شده و نیاز به برنامههای حمایتی روانی را بیشتر کرده است.