لغت نامه دهخدا
بدسوار. [ ب َ س َ ] ( ص مرکب ) سوار بد. ( ناظم الاطباء ). مقابل شهسوار. ( آنندراج ). کفل. امیل. ( یادداشت مؤلف ). || اسب گشن تند و سرکش. اسب شریری که رام نباشد. ( ناظم الاطباء ). اسب سرکش و نارام. ( آنندراج ).
بدسوار. [ ب َ س َ ] ( ص مرکب ) سوار بد. ( ناظم الاطباء ). مقابل شهسوار. ( آنندراج ). کفل. امیل. ( یادداشت مؤلف ). || اسب گشن تند و سرکش. اسب شریری که رام نباشد. ( ناظم الاطباء ). اسب سرکش و نارام. ( آنندراج ).
سوار بد یا اسب گشن تند و سرکش.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به زین خدنگ اندورن بد سوار ستوهی نیامدش از کارزار
💡 شتر و هر چه بود بار بر او وان عروسی که بد سوار براو
💡 هزاران هزار از سپه بد سوار ز پیلان جنگی ده و شش هزار