بد خصال

لغت نامه دهخدا

بدخصال. [ ب َ خ ِ] ( ص مرکب ) بدطبیعت. بدحالت. بدصفات. بدخصلت. ( ناظم الاطباء ). بد افعال و کردار. ( آنندراج ):
بد که گوید زو مگر بدنیتی
بدخصال و بدفعال و بدنشان.فرخی.کسی گفت از این بنده بدخصال
چه خواهی، هنر یا ادب یا جمال ؟سعدی ( بوستان ).

فرهنگ فارسی

بد حالت بد خصلت.

جمله سازی با بد خصال

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کسی گفت از این بندهٔ بد خصال چه خواهی؟ ادب، یا هنر، یا جمال؟

💡 دوستدار رسول و آل ویم دشمن خصم بد خصال ویم

💡 بازش اندیشه مال خود نکنم بد بوَد‌، بد خصال خود نکنم

💡 بد که گوید زو ملک هرگز نبود بد خصال و بد فعال و بدنشان