ببودن

لغت نامه دهخدا

ببودن. [ ب ِ دَ ]( مص ) بودن. دیر کشیدن. گذشتن ( زمان ): چون یک زمان ببود سلمه فراز رسید با اسب و سلاح کافران. ( ترجمه طبری بلعمی ). || توقف داشتن. مقیم بودن. یکچندی آن جایگاه ببود. ( کلیله و دمنه ). || شدن: پس بفرمود تا او را بالای قلعه بردند و از آنجا بزیر انداختند و پاره پاره ببود. ( اسکندرنامه نسخه سعید نفیسی ). || اتفاق افتادن. واقع شدن: شاه... گفت همچنانست که شما می گوئید و بزرگ عیبی بر من است، و اسکندر را برمن شفقت بیشتر بود که مرا با تن خویش، اما ببود. ( اسکندرنامه نسخه سعید نفیسی ). و رجوع به بودن شود.

فرهنگ فارسی

بودن دیر کشیدن

جمله سازی با ببودن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ببودن در این شهر بسیار گشت دل مهتر از ما پرآزار گشت

💡 ازین دو یکی نیز جاوید نیست ببودن تو را راه امید نیست

💡 از ایدر تو را رفت باید به روم ببودن فراوان در آن مرز و بوم

💡 ببودن گر ندارید اختیاری ز رنج ره بیاسائید باری

💡 سپردی مرا کوس و پرده‌سرای به پیش سپه بر ببودن به پای

💡 هر آنگه که موی سیه شد سپید ببودن نماند فراوان امید

معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
بیشه یعنی چه؟
بیشه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز