لغت نامه دهخدا
امساک کردن. [ اِ ک َ دَ] ( مص مرکب ) بخل کردن و قصور کردن و خود را باز داشتن از چیزی. ( ناظم الاطباء ). دریغ داشتن:
تو از فشاندن تخم امید دست مدار
که در کرم نکند ابر نوبهار امساک.صائب ( از آنندراج ).سرچه باشد که من از تیغ تو امساک کنم
ترسم آنرا گره خاطر فتراک کنم.میرزا حسن واهب ( از آنندراج ).