افسرد
لغت نامه دهخدا
افسرد. [ اَ س ُ ] ( ن مف مرخم / نف مرخم ) افسرده. افسردن و فسردن مصدر آن است. ( از انجمن آرای ناصری ): عادت چنان رفته است که آنچه از گوشت بزغاله سازند آنرا افسرد گویند و آنچه از گوشت گوساله کنند آنرا هلام گویند ( یعنی بوارد و کامه ها و آچالها و آنچه بدین ماند ). ( ذخیره خوارزمشاهی ). رجوع به افسرده شود.
فرهنگ فارسی
افسرده افسردن و فسردن مصدر آنست
جمله سازی با افسرد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پیکرم افسرد در راه امید از ضعف آه این غبار آخر به درد بیعصاییها نشست
💡 ز آه سرد اندر دل خصمش بامید بهی قطره های خون افسرد است دایم چون انار
💡 شمع جان افسرد در فانوس هند هندیان بیگانه از ناموس هند
💡 بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش که بیگه از چمن آزرد و زود روی نهفت
💡 شبنم به چه حیرت قدم افسرد که چون اشک یک آبله گردید به هرگام دچارش
💡 چو آن آتش درون سینه افسرد مسلمانان به درگاهان خزیدند