لغت نامه دهخدا
ابدح. [ اَ دَ ] ( ع ص، اِ ) فضای فراخ. || مرد درازبالا. || ستور فراخ پهلو. || ابدح و دبیدح؛ لاش ماش. حکی الاصمعی ان الحجاج قال لجبلة قل لفلان اکلت مال اﷲ بأبدح و دبیدح فقال له جبلة خواسته ایزد بخوردی بلاش ماش. ( میدانی ).
ابدح. [ اَ دَ ] ( ع ص، اِ ) فضای فراخ. || مرد درازبالا. || ستور فراخ پهلو. || ابدح و دبیدح؛ لاش ماش. حکی الاصمعی ان الحجاج قال لجبلة قل لفلان اکلت مال اﷲ بأبدح و دبیدح فقال له جبلة خواسته ایزد بخوردی بلاش ماش. ( میدانی ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در هر شکل با توجه به سطرهای چهارگانه، چهار عنصر داریم که سطر اول آن عنصر آتش، دوم عنصر باد، سوم عنصر آب، چهارم عنصر خاک قرار دارد. شکل لحیان که آتش اول خوانده میشود در تسکین ابدح در خانه اول قرار گرفتهاست. باد اول که حُمره است صاحب خانه دوم میباشد و نصرهالخارج صاحب خانه سوم و آب اول است و بدین ترتیب بیاض خاک اول و صاحب خانه چهارم است.
💡 برای خانه های شانزدگانه رمل، تسکینهای متعددی بکار گرفته شدهاست. مهمترین آنها تسکین ابدح و بزدح است.
💡 بعضی کنکاش ها، سکن خاص خود را میطلبد و برای رسیدن به جواب درست باید از راه درست آن وارد شد. مهمترین سکن رمل ابدح است که بر پایه خط و نقطه و اساس اعداد باینری میباشد..
💡 تسکین ابدح که امُّالدوایر خوانند: لحیان، حمره، نصرةالخارج، بیاض، قبضالخارج، اجتماع، عتبةالخارج، انگیس، عقله، قبضالداخل، فرح، نصرةالداخل، نقیالخد، عتبةالداخل، طریق، جماعت.