مردم شناس

لغت نامه دهخدا

مردم شناس. [ م َ دُ ش ِ ] ( نف مرکب ) صاحب فراستی که با یک نظر ارج و پایه دیگران را بشناسد. صاحب بصیرت.که گرانمایگان را از سفلگان تشخیص دهد:
مرا از تو آنگاه بودی سپاس
ترا خواندی شاه مردم شناس.فردوسی.شود پیش او خوار مردم شناس
چو پاسخ دهد زو نیابد سپاس.فردوسی ( شاهنامه ج 5 ص 2204 ).دگر لشکری کز خراسان بدند
جهانجوی و مردم شناسان بدند.فردوسی.از او در دل هر کس آید هراس
چو بینند کو هست مردم شناس.نظامی.سپاس خدا کن که بر ناسپاس
نگوید ثنا مرد مردم شناس.نظامی.همان استواران مردم شناس
به من بر گمارند و دارند پاس.نظامی.|| کسی که از علم مردم شناسی بهره ای یافته یا متخصص شده است. رجوع به مردم شناسی شود. || ( ن مف مرکب ) سرشناس. که بین مردم شناخته شده و مشهور است.

فرهنگ عمید

۱. آن که اخلاق و آداب مردم را بشناسد، شناسندۀ مردم.
۲. عالم به علم مردم شناسی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱- آنکه اخلاق و آداب مردم رت بشناسد: شود پیش اوخوار مردم شناس چوپاسخ دهد زود یابد سپاس. ( شا )

جمله سازی با مردم شناس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شود پیش او خوار مردم شناس چوپاسخ دهد زو پذیرد سپاس

💡 باش تا دانا و نادان را کند از هم جدا موشکافی‌های این مردم شناس نکته‌دان

💡 زبان‌دان یکی مرد مردم شناس طلب کرد کز کس ندارد هراس

💡 ایا شهنشه مردم شناس مردم دوست و یا شهنشه چاکر نواز چاکردار

💡 همان استوار‌ان مردم شناس به من برگمارند و دارند پاس

💡 در مجلس تو گوهر مردم شناس تو یک اهل فضل را به مقام هوان نداشت

ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز