فگنده سر
لغت نامه دهخدا
فگنده سر. [ ف َ / ف ِ گ َ دَ / دِ س َ ] ( ص مرکب ) فکنده سر.کنایه از مراقبه کردن باشد. ( از برهان ). بدین ترکیب صفت است و معنی مصدری برای آن درست نیست. در حال مراقبه. || کنایه از خجل و منفعل و شرمنده نیز هست. ( برهان ). سرافگنده. رجوع به سرافگنده شود.
فرهنگ فارسی
کنایه از مراقبه کردن باشد یا کنایه از خجل و منفعل و شرمنده نیز هست.
جمله سازی با فگنده سر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شده نالان و گریان بر تن خویش فگنده سر چو بوتیمار در پیش
💡 دریده پیرهن، خیل وحشم را فگنده سر نگون چتر و علم را