نیکوخواه

لغت نامه دهخدا

نیکوخواه. [ خوا / خا ] ( نف مرکب ) خیرخواه. مشفق. که برای دیگران خیر و خوشی و نیکی خواهد. مقابل بدخواه:
مر حاجب شاه را و شاه را نیکوخواه
زاین صاحب عز آمده زآن صاحب جاه.منوچهری.چو نیکوخواه باشی بر تن خود
دگر کس را چرا خواهی تو در بد.ناصرخسرو.هستند نیکوخواه او دارند از او خوف و رجا.ناصرخسرو.خلایق را چو نیکوخواه گردد
به اجماع خلایق شاه گردد.نظامی.معلمان بدآموز را سخن مشنو
که دیر سال بمانی بکام نیکوخواه.سعدی.پس معتمد این سخن از... وزیر صاحب رای نیکوخواه مشفق بر رعیت بشنید. ( تاریخ قم ص 146 ).

جمله سازی با نیکوخواه

💡 من سعدی درگاه تو عاشق به روی ماه تو هستیم نیکوخواه تو از من چرا رنجیده‌ای؟

💡 مر حاجب شاه و شاه را نیکوخواه زین صاحب عز آمده، زان صاحب جاه

💡 گام در میدان کام خویش زن مردانه‌وار خوش خور و مندیش چون اقبال نیکوخواه تست